وقتی تو نیستی،

خورشید تابناک،

شاید دگر درخشش خود را،

و کهکشان پیر گردش خود را

از یاد می برد.

و هر گیاه،

از رویش نباتی خود،

بیگانه می شود.

و آن پرنده ای،

کز شاخۀ انار پریده،

پرواز را،

هرچند پر گشوده،

فراموش می کند.

آن برگ زرد بید که با باد،

تا سطح رود قصد سفر داشت،

قانون جذب و جاذبه را در بسیط خاک

مخدوش می کند.

آنگاه، نیروی بس شگرف،

مبهم، نامرئی،

نور حیات را،

در هر چه هست و نیست،

خاموش می کند.

وقتی تو با منی،

گویی وجود من،

سُکر آفرین نگاه تو را نوش می کند.

چشم تو آن شراب خلرشیراز ست

که هرچه مرد را

مدهوش می کند.


 

نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت