ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد

                                               چه سنگین میرود این مُرده از بس آرزو دارد

جدایی

شنیدم ، دیدم وحتی توی تموم قصّه ها و رمان ها خودم خوندم که هر عاشقی که از عشق می گه ، همه ی مخلوق ها را دوتا دوتا با هم می دونه.مثلا وقتی از کوچه ی خاطراتشون یاد می کنن میگن: کوچه ای  طولانی بود.پراز خونه ، پهن و پراز درخت ،درخت هایی که دو طرف کوچه بودند وقتی از دور نگاهشون می کردی ، احساست این بود که اونها هم مثل تو خوشبختند و دوتا دوتا روبه روی هم خم شدن تا با هم باشند و هم بتونن خوشبختی تو رو ببینن !امروز صبح وقتی زیر اون باران قشنگ داشتم توی کوچه راه میرفتم ،سایه ی تو رو همه جا دیدم همه جا بودی بیشتر که به فضا و خصوصیات کوچه نگاه کردم،کوچه ی ما بر خلاف کوچه ی همه ی عاشق های قصه ها ، فقط یه طرفش درخت بود ، دیگه هیچ درختی امیدی برای خم شدن به روبه رو نداشت ، حتی ماشین ها هم نمیتوانستن دوتایی از کنار هم رد بشن ، حتی توی کوچه هم دیگه سایه ی تو رو هم ندیدم که به خاطر تو و حتی حضور سایه ی تو ، بتونم نفس بکشم و مثل ماشین ها ی کوچه درخت های کوچه و هر چه توی کوچه بود ، من هم یکی بودم . تنها بدون تو.

 


 

نوشته شده توسط دنیا در شنبه 24 شهریور1386 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت