سیب سرخ حوّا

وجود.........تو به نام انکه دوستی رو در یک لبخند و جدایی رو در قطره اشکی آفرید

من همیشه تو را معنا میکنم

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

 

                                          بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

 

                                                 چگونه با غرور خود مدارا می کنم هر شب

 

تمام سایه را می کشم در روزن مهتاب

 

                                          حضورم را ز چشم خلق حاشا می کنم هرشب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها 

 

                                                چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

 

                                             که من این واژه را تاصبح معنا میکنم هرشب

 

تنها تو

 

من رشتهی محبت تو را پاره میکنم

 

                                                   شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 20:16  توسط دنیا  | 

با رفتنت دلم من هم میمیره

 

 

هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستارست

 

                         هنوزم دیدن تو برام مثــــل عمــر دوبـار ست

 

هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میـلرزه

 

                         هنوزم با تو نشستن به همه دنیــــــا میرزه

 

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره

 

                       اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمیگیره نمیگیره

 

دوست میدارمت

 

به شرجی ترین سایه می بارمت

 

                            ببین با کدام آیه می آرمت

 

غزل مهربانتر شده مهربان

 

                           به جان خودت دوست می دارمت

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 16:3  توسط دنیا  | 

سلام نفس

 

سلام. من برگشتمسلام

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 15:20  توسط دنیا  | 

اگه تو نباشی من میمیرم

 

 

وقتی تو نیستی،

خورشید تابناک،

شاید دگر درخشش خود را،

و کهکشان پیر گردش خود را

از یاد می برد.

و هر گیاه،

از رویش نباتی خود،

بیگانه می شود.

و آن پرنده ای،

کز شاخۀ انار پریده،

پرواز را،

هرچند پر گشوده،

فراموش می کند.

آن برگ زرد بید که با باد،

تا سطح رود قصد سفر داشت،

قانون جذب و جاذبه را در بسیط خاک

مخدوش می کند.

آنگاه، نیروی بس شگرف،

مبهم، نامرئی،

نور حیات را،

در هر چه هست و نیست،

خاموش می کند.

وقتی تو با منی،

گویی وجود من،

سُکر آفرین نگاه تو را نوش می کند.

چشم تو آن شراب خلرشیراز ست

که هرچه مرد را

مدهوش می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 23:0  توسط دنیا  | 

قصه عشق من و تو که ناتمام مانده

 

چه قدر زود گذشت زماني كه نگاه هايمان در هم گره خورد و تو با تمام احساس صدايم زدي. يادت، هست گفتي تو تنها كسي هستي كه مي توان به آن تكه كرد و در نگاهش دنيا را ديد هنوز هم از ياد نبرده ام كه چقدر پيام عشق را در گوشم زمزمه مي كردي، هيچ گاه فراموش نخواهم كرد دستانت را در زمستان كه مي گفتي مي خواهم دستانم با آتش نگاهت گرم كنم ولي كجا رفت آن همه عشق و احساس چرا نمي توانم دستانت را با شعله ور ترين آتش عشق هم گرم كنم. كاش بودي و مي ديد كه تنها ترين تو در آتش نفرت دارد مي سوزد و كسي نيست كه حتي با دست نوازش هم دستي به سر دل مرده تو بكشد و نگاهي به قلب خسته ام بيندازد، كاش مي توانستم دستانت را در دست بگيرم و با تمام وجود فرياد بزنم كه دوستت دارم. كجايي شيرين كه ببيني تنها عشق تو و فرهاد نيست كه به پايان رسيد، فرهاد تو، اگر دوستت داشت براي تو كوه مي كند ولي عشق من حتي نتوانست كوه ي ببيند. بيا ليلي ببين مجنون ها هم همه هستند و مجون من رفت و من را تنها گذاشت. ديديد آخر هم قصه عشق به پايان نرسيد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 23:39  توسط دنیا  | 

دعای هفت سین

 

بازم هم عيد مي آيد و تو دركنارم نيستي كاش زماني مي رسيد كه من و تو در كنار هم با عشق در كنار سفره هفت سين بنشينيم و براي عشق پاكمون دعا كنيم امسال هم من بدون تو مي خواهم از خدا تا ما را به هم برساند كاش تو در چشمان عاشق من نگاه مي كردي و مي ديدي كه من چگونه با زبان بي زباني فریاد ميزنم دوستت دارم

 

 

 

 

در بيداري لحظه ها

پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد

مرغي روشن فرود آمد

و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.

ابري پيدا شد

و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد.

نسيمي برهنه و بي پايان سر كرد

و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.

درختي تابان

پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد.

طوفاني سر رسيد

و جا پا را ربود.

نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:

تصويري شكست.

خيالي از هم گسيخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 0:10  توسط دنیا  | 

در دلم غم دارم

غم

 

شب سرد است، و من افسرده.

راه دور است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده

مي كنم، تنها،از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 23:2  توسط دنیا  | 

نفرين به تو اي زمين خاكي

تو به من خنديدي

و نداستي

من به چه دلهره از باغ همسايه

                              سيب را دزديدم

باغبان از پي من توند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

                       سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه درگوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

                               مي دهد آزارم

 و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا

                  خانه كوچك ما

                                             سيب نداشت

 

حوا

 

 

         اي كاش هيچ وقت حّوا سيب را در بهشت نمي ديد

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 22:35  توسط دنیا  | 

عشق هيچ وقت دروغ نبوده و نيست

هميشه دنبال يه چيزي بودم يه راه يه نگاه يا شايد هم يه روزنه روزنه اي به سوي تاريكي من هميشه در اين پندارم كه شايد زندگي اصلا وجود ندارد و من هم در عالمي هستم كه نميتوان اسم زندگي بر ان گذاشت هميشه از خورشيد منتفر بودم هميشه از اين كه چرا خورشيد باز بايد طلوع كند چرا اسم اين كلمه رو بر روي ان گذاشتن من منگم و مبهوت از اين پندارم كه چرا بايد زيست و چرا بايد زندگي كرد

عاسق تو

 

چشمانم را بسته بودم گوش هايم را تيز كرده بودم و به صدا هاي اطراف گوش ميكردم صداي قدم هايي مي آمد داشتم مي شنيدم اري تو با گام هايي محكم به دنبال من مي آمدي ولي صدا كم و كم تر مي شود نميتوانستم صدا را به خوبي بشنوم چند بار گوشهاي خودرا گرفتم و دوباره رها كردم ولي فايده اي نداشت ميخواستم امدنت را درك كنم نفسم را در سينه حبس كردم

 

كاش بتوني بفهمي كه چقدر دوستت دارم تو كه ميگويي دوست داشتن دروغه

مينويسم براي تو براي شبهاي تنهايي تو براي ارامش تو اي زيبا ترين عشق من

 

                                              عاشقت مي مانم

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 0:23  توسط دنیا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 0:13  توسط   | 

دگر خسته شدم از همه چي از خودم

از تمام باورهايي كه براي خود ساخته بودم

حتي از  چشمانم هم خسته شده ام 

 او هم به حرف هايم گوش نمي دهد

او هم بي اختيار مي بارد

 دلم مي خواست كور بودم و اين همه بي عدالتي را نمي ديدم

دلم مي خواست كر بودم و نواي زنداني را نمي شنيدم

آري من با تمام آزادي درون قفس هستم

كه هيچ كس را در كنارم ندارم

كاش به دنيا نمي آمدم

كاش اصلا وجود نداشتم

كاش مي مردم

و كاش ........

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 12:43  توسط دنیا  | 

من بشناس !!!

تقدیم به تو  من چشانم بسته است

                           دل تو را میخواهد

  حرف من سنگین است

                   عشق من می خواهد

  دوست دارم من

               ای تمام قلبم

   پشت تو گفتم من

          عاشقت می مانم.


من بشناس،من جون این یک قطره اشک چشمام

  من بشناس!!!

                                     من برای با تو بودن ، با تو موندن

   تا همیشه :

         بد شدم ، سوختم ، شکستم

   که بگم

  من ، ای خدایا، دوستش دارم همیشه

  چه کنم که این جدایی   دست من نیست

سرنوشته

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 22:53  توسط دنیا 

در زير باران با ياد تو خواهم بود

مينشينم كنار باران

         و غمي نيست اگر

                    کوچه خالي ما

                            طوفاني نيست

دل من ميلرزد

          پيش پاي باران

                 گرچه دل ، اين دل

                          پر امواج غريب

غم بي دريا نيست

                با باران

                  دل من تنها نيست

 

 

 

سر گردان و تنها در ميان سكوت مبهم خيال بر ديوار خاطرات خوش ديروز تكيه زده ام و بر روزهاي پر احساس گذشته حسرت مي خورم. روزهايي كه در كوچه باغ عشق شروع شود و در خزان جدايي به پايان رسيد.

ديرگاهيست كه قفل پنجره اميد را در كوره راه هاي اميد ناتمام دل جا گذاشته ام. چقدر تلخ بود لحظه وداع در ميان اشك و آه براي قلب كه هرگز كسي نفهميد چرا گرفت و شكست!

تو را من در روزي از روزهاي ديروز در ازدحام غم. فقط با كلام غريب خداحافظي براي هميشه از دست دادم و با رفتنت فقط طلوع دلتنگي ها از عشق برايم به يادگار ماند و انتظار بي پايان.

سال هاست كه نگاه من از پنجره ي دلتنگي هايم فراتر نرفته و چشم در راهم!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 23:2  توسط دنیا  | 

تقديم ميكنم به كسي كه دوستش دارم و اونم منو دوست داره به تنها كسي كه توي زندگي ميشه بهش اميد داشت

 

وقتی که کلام عشق را آوردی من به تو خندیدم و عشق را ناشناس خواندم ولی تو به من فهماندی که عشق بزرگترین راز زندگیه رازی که اگر آن را بفهمی در گودال عشق خواهی افتاد و دیگر راهی برای بیرون آمدن نداری نمی توانی عشق را فراموش کنی وقتی خود را داخل گودال دیدم که تمام روحم را به تو داده بودم در جسمم چیزی به نام روح وجود نداشت زنده ای بودم ولی هیچ نمی فهمیدم فقط می دانستم چشمانی مرا به دنبال خود می کشد چشمانی که وقتی که به آن خیره می شدم برقی در آن میدیدم که روحی دوباره در بدنم احساس میکردم من عشق را با تو بودن شناختم و در چشمانی که تا به حال ندیدم. من عشق را در لبخند زیبای تو دیدم، که وقتی تو خندیدی زندگی جریان پیدا کرد بمان ای عشق من بمان برای همیشه برای من....!

 

تو عشق تو

 

         چه کرده ای تو با دلم که این چنین شکسته ام

          شکسته ام چو تارغم، چه کرده ای تو با دلم

           صدای خسته ی مرا نمی دهی دگر جواب

           دوچشم من نمی رود بدون تو دگر بخواب

           به هر دری که میروم تو را نظاره میکنم

             تمام شعرهای من به پای یک نگاه تو

            گر از توام جدا کنند، فنا شوم به راه تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 23:9  توسط دنیا  | 

برای ماندن تلاش میکنم تا عاشق بمانم

 

دانی که شمع دم مرگ به پروانه چه گفت ؟

                                              گفت : ای عاشق  بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

                                              گفت : طولی نکشد تا خاموش شوی

در آغوش من

 

چنان ریختم که باد ،ریختنم را احساس نکرد. چنان سوختم که آتش ،صحنه های پرشده ام را در خود فرو خورد. چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد. من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم. من، مرگ را چشیدم همان طور که خوشبختی را احساس کردم و محو شودم در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم و هنوز، شب را در دیوار کوچک زندگی ام سپری میکنم و نقطه ی اوج زندگیم در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم.

می بینی آنقدر بزرگ شوده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را چپاول میکند.

نگاه کن این تصاویر، چقدر زود با هم آمیختند تا من بنویسم این واژه چه اتفاقی با هم ترکیی شده اند تا من را بسازند. ولی من مات مانده ام به سیاهی، به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت. راست میگفتند، من هنوز بچه ام. چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد و نمیدانم  این امتداد، مرا به کجا خواهد کشاند ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی. چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 22:52  توسط دنیا  |