
وقتی تو نیستی،
خورشید تابناک،
شاید دگر درخشش خود را،
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد.
و هر گیاه،
از رویش نباتی خود،
بیگانه می شود.
و آن پرنده ای،
کز شاخۀ انار پریده،
پرواز را،
هرچند پر گشوده،
فراموش می کند.
آن برگ زرد بید که با باد،
تا سطح رود قصد سفر داشت،
قانون جذب و جاذبه را در بسیط خاک
مخدوش می کند.
آنگاه، نیروی بس شگرف،
مبهم، نامرئی،
نور حیات را،
در هر چه هست و نیست،
خاموش می کند.
وقتی تو با منی،
گویی وجود من،
سُکر آفرین نگاه تو را نوش می کند.
چشم تو آن شراب خلرشیراز ست
که هرچه مرد را
مدهوش می کند.
نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت

چه قدر زود گذشت زماني كه نگاه هايمان در هم گره خورد و تو با تمام احساس صدايم زدي. يادت، هست گفتي تو تنها كسي هستي كه مي توان به آن تكه كرد و در نگاهش دنيا را ديد هنوز هم از ياد نبرده ام كه چقدر پيام عشق را در گوشم زمزمه مي كردي، هيچ گاه فراموش نخواهم كرد دستانت را در زمستان كه مي گفتي مي خواهم دستانم با آتش نگاهت گرم كنم ولي كجا رفت آن همه عشق و احساس چرا نمي توانم دستانت را با شعله ور ترين آتش عشق هم گرم كنم. كاش بودي و مي ديد كه تنها ترين تو در آتش نفرت دارد مي سوزد و كسي نيست كه حتي با دست نوازش هم دستي به سر دل مرده تو بكشد و نگاهي به قلب خسته ام بيندازد، كاش مي توانستم دستانت را در دست بگيرم و با تمام وجود فرياد بزنم كه دوستت دارم. كجايي شيرين كه ببيني تنها عشق تو و فرهاد نيست كه به پايان رسيد، فرهاد تو، اگر دوستت داشت براي تو كوه مي كند ولي عشق من حتي نتوانست كوه ي ببيند. بيا ليلي ببين مجنون ها هم همه هستند و مجون من رفت و من را تنها گذاشت. ديديد آخر هم قصه عشق به پايان نرسيد .
نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه 18 فروردین1387 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت
بازم هم عيد مي آيد و تو دركنارم نيستي كاش زماني مي رسيد كه من و تو در كنار هم با عشق در كنار سفره هفت سين بنشينيم و براي عشق پاكمون دعا كنيم امسال هم من بدون تو مي خواهم از خدا تا ما را به هم برساند كاش تو در چشمان عاشق من نگاه مي كردي و مي ديدي كه من چگونه با زبان بي زباني فریاد ميزنم دوستت دارم

در بيداري لحظه ها
پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد
مرغي روشن فرود آمد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
ابري پيدا شد
و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد.
نسيمي برهنه و بي پايان سر كرد
و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.
درختي تابان
پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد.
طوفاني سر رسيد
و جا پا را ربود.
نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:
تصويري شكست.
خيالي از هم گسيخت.
نوشته شده توسط دنیا در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت

شب سرد است، و من افسرده.
راه دور است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم، تنها،از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ بر آرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
نوشته شده توسط دنیا در شنبه 4 اسفند1386 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت
تو به من خنديدي
و نداستي
من به چه دلهره از باغ همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من توند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه درگوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما
سيب نداشت

اي كاش هيچ وقت حّوا سيب را در بهشت نمي ديد
نوشته شده توسط دنیا در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت
هميشه دنبال يه چيزي بودم يه راه يه نگاه يا شايد هم يه روزنه روزنه اي به سوي تاريكي من هميشه در اين پندارم كه شايد زندگي اصلا وجود ندارد و من هم در عالمي هستم كه نميتوان اسم زندگي بر ان گذاشت هميشه از خورشيد منتفر بودم هميشه از اين كه چرا خورشيد باز بايد طلوع كند چرا اسم اين كلمه رو بر روي ان گذاشتن من منگم و مبهوت از اين پندارم كه چرا بايد زيست و چرا بايد زندگي كرد

چشمانم را بسته بودم گوش هايم را تيز كرده بودم و به صدا هاي اطراف گوش ميكردم صداي قدم هايي مي آمد داشتم مي شنيدم اري تو با گام هايي محكم به دنبال من مي آمدي ولي صدا كم و كم تر مي شود نميتوانستم صدا را به خوبي بشنوم چند بار گوشهاي خودرا گرفتم و دوباره رها كردم ولي فايده اي نداشت ميخواستم امدنت را درك كنم نفسم را در سينه حبس كردم
كاش بتوني بفهمي كه چقدر دوستت دارم تو كه ميگويي دوست داشتن دروغه
مينويسم براي تو براي شبهاي تنهايي تو براي ارامش تو اي زيبا ترين عشق من
عاشقت مي مانم
نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت
دگر خسته شدم از همه چي از خودم
از تمام باورهايي كه براي خود ساخته بودم
حتي از چشمانم هم خسته شده ام
او هم به حرف هايم گوش نمي دهد
او هم بي اختيار مي بارد
دلم مي خواست كور بودم و اين همه بي عدالتي را نمي ديدم
دلم مي خواست كر بودم و نواي زنداني را نمي شنيدم
آري من با تمام آزادي درون قفس هستم
كه هيچ كس را در كنارم ندارم
كاش به دنيا نمي آمدم
كاش اصلا وجود نداشتم
كاش مي مردم
و كاش ........
نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 12:43 موضوع | لینک ثابت
من چشانم بسته است
دل تو را میخواهد
حرف من سنگین است
عشق من می خواهد
دوست دارم من
ای تمام قلبم
پشت تو گفتم من
عاشقت می مانم.
من بشناس،من جون این یک قطره اشک چشمام
من بشناس!!!
من برای با تو بودن ، با تو موندن
تا همیشه :
بد شدم ، سوختم ، شکستم
که بگم
من ، ای خدایا، دوستش دارم همیشه
چه کنم که این جدایی دست من نیست
سرنوشته
نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه 29 مهر1386 ساعت 22:53 موضوع | لینک ثابت
مينشينم كنار باران
و غمي نيست اگر
کوچه خالي ما
طوفاني نيست
دل من ميلرزد
پيش پاي باران
گرچه دل ، اين دل
پر امواج غريب
غم بي دريا نيست
با باران
دل من تنها نيست

سر گردان و تنها در ميان سكوت مبهم خيال بر ديوار خاطرات خوش ديروز تكيه زده ام و بر روزهاي پر احساس گذشته حسرت مي خورم. روزهايي كه در كوچه باغ عشق شروع شود و در خزان جدايي به پايان رسيد.
ديرگاهيست كه قفل پنجره اميد را در كوره راه هاي اميد ناتمام دل جا گذاشته ام. چقدر تلخ بود لحظه وداع در ميان اشك و آه براي قلب كه هرگز كسي نفهميد چرا گرفت و شكست!
تو را من در روزي از روزهاي ديروز در ازدحام غم. فقط با كلام غريب خداحافظي براي هميشه از دست دادم و با رفتنت فقط طلوع دلتنگي ها از عشق برايم به يادگار ماند و انتظار بي پايان.
سال هاست كه نگاه من از پنجره ي دلتنگي هايم فراتر نرفته و چشم در راهم!!!
نوشته شده توسط دنیا در جمعه 20 مهر1386 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت
وقتی که کلام عشق را آوردی من به تو خندیدم و عشق را ناشناس خواندم ولی تو به من فهماندی که عشق بزرگترین راز زندگیه رازی که اگر آن را بفهمی در گودال عشق خواهی افتاد و دیگر راهی برای بیرون آمدن نداری نمی توانی عشق را فراموش کنی وقتی خود را داخل گودال دیدم که تمام روحم را به تو داده بودم در جسمم چیزی به نام روح وجود نداشت زنده ای بودم ولی هیچ نمی فهمیدم فقط می دانستم چشمانی مرا به دنبال خود می کشد چشمانی که وقتی که به آن خیره می شدم برقی در آن میدیدم که روحی دوباره در بدنم احساس میکردم من عشق را با تو بودن شناختم و در چشمانی که تا به حال ندیدم. من عشق را در لبخند زیبای تو دیدم، که وقتی تو خندیدی زندگی جریان پیدا کرد بمان ای عشق من بمان برای همیشه برای من....!

شکسته ام چو تارغم، چه کرده ای تو با دلم
صدای خسته ی مرا نمی دهی دگر جواب
دوچشم من نمی رود بدون تو دگر بخواب
به هر دری که میروم تو را نظاره میکنم
تمام شعرهای من به پای یک نگاه تو
گر از توام جدا کنند، فنا شوم به راه تو
نوشته شده توسط دنیا در پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت
دانی که شمع دم مرگ به پروانه چه گفت ؟
گفت : ای عاشق بیچاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت : طولی نکشد تا خاموش شوی
چنان ریختم که باد ،ریختنم را احساس نکرد. چنان سوختم که آتش ،صحنه های پرشده ام را در خود فرو خورد. چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد. من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم. من، مرگ را چشیدم همان طور که خوشبختی را احساس کردم و محو شودم در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم و هنوز، شب را در دیوار کوچک زندگی ام سپری میکنم و نقطه ی اوج زندگیم در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم.
می بینی آنقدر بزرگ شوده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را چپاول میکند.
نگاه کن این تصاویر، چقدر زود با هم آمیختند تا من بنویسم این واژه چه اتفاقی با هم ترکیی شده اند تا من را بسازند. ولی من مات مانده ام به سیاهی، به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت. راست میگفتند، من هنوز بچه ام. چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد و نمیدانم این امتداد، مرا به کجا خواهد کشاند ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی. چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای.
نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت
ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد
چه سنگین میرود این مُرده از بس آرزو دارد
شنیدم ، دیدم وحتی توی تموم قصّه ها و رمان ها خودم خوندم که هر عاشقی که از عشق می گه ، همه ی مخلوق ها را دوتا دوتا با هم می دونه.مثلا وقتی از کوچه ی خاطراتشون یاد می کنن میگن: کوچه ای طولانی بود.پراز خونه ، پهن و پراز درخت ،درخت هایی که دو طرف کوچه بودند وقتی از دور نگاهشون می کردی ، احساست این بود که اونها هم مثل تو خوشبختند و دوتا دوتا روبه روی هم خم شدن تا با هم باشند و هم بتونن خوشبختی تو رو ببینن !امروز صبح وقتی زیر اون باران قشنگ داشتم توی کوچه راه میرفتم ،سایه ی تو رو همه جا دیدم همه جا بودی بیشتر که به فضا و خصوصیات کوچه نگاه کردم،کوچه ی ما بر خلاف کوچه ی همه ی عاشق های قصه ها ، فقط یه طرفش درخت بود ، دیگه هیچ درختی امیدی برای خم شدن به روبه رو نداشت ، حتی ماشین ها هم نمیتوانستن دوتایی از کنار هم رد بشن ، حتی توی کوچه هم دیگه سایه ی تو رو هم ندیدم که به خاطر تو و حتی حضور سایه ی تو ، بتونم نفس بکشم و مثل ماشین ها ی کوچه درخت های کوچه و هر چه توی کوچه بود ، من هم یکی بودم . تنها بدون تو.
نوشته شده توسط دنیا در شنبه 24 شهریور1386 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت
که تو از پیش من ساده، نباید بروی
دردمندی به تو دل داده، نباید بروی
شعر و شاعر شده اند عاشق زیبایی تو
اتفــاقـــیست که افــــتاده، نباید بروی
زندگی راه بلندیست پر از وسوسه ها
بی من از وحشت این جاده، نباید بروی
زخمی ام خسته ام آشفته و بی سامان
نیســــــتم جــــــان تو آمده ،نباید بروی
از شب بی تپش پنجره ام ای مهتاب
ای گل روشن شب زاده، نباید بروی
![]()
می سپارم دل را به دریا، بی خیال
می شمارم لحظه ها را، بی خیال
می کشم بر دفتر نقاشی ام
نقش های زشت و زیبا ،بی خیال
دوره گردی می شوم هر شب چو باد
حرف هایی دارم با تو اما، بی خیال
نوشته شده توسط دنیا در شنبه 10 شهریور1386 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت
سفر برایم هیچ چیز
جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت......
برای دیدن شکوه و عظمت
هر چیزی
باید قدر از آن دور شد!!!!

بگذار هر روز
رویایی باشد
باور نکردنی،
بگذار هر روز
عشقی باشد
دچار نشودنی
بگذار هر روز
بهانه ای باشد
حیات بخشیدنی

آمده ام تا عاشقانه ترین شعر ها را برابت بخوانم
از تمام دیوار های زمین به سلامت گذشه ام
دستانم را بگیر
بگذار صادقانه در کنارت بمانم
نوشته شده توسط دنیا در چهارشنبه 31 مرداد1386 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت
حرف های من

سیب سرخ حوا یعنی :تولد.زندگی.راستی.محبت.عشق.وفا.
جدایی.......و مرگ
و من عاشق همه ی اینها هستم و منتظر هم میونم
من دنیا هستم 20سال دارم همیشه در هر حالی تنها هستم. عاشقم ولی عاشق اونی که خودم هم خوب نمی شناسم
من عاشقی بودم که برایم اهمیت نداشت چه کس مرا دیوانه بخواند
و حال دیوانه ای هستم که برایم اهمیتی ندارد که چه کس مرا عاشق بداند
فهرست اصلی
دوستان
یاران با وفا
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY